ایران ای سرزمین اهورایی

اهورا مزدا

سرزمین پارس

درود بر دوستان گلم


بعد چند ماه تازه الان که 20/4/89 ساعت 2صبحه اومدم


آپ کنم خسته نباشم


یه سر به این سایته بزنین اگر دوست


داشتین یه رای به سرزمین پارس (خلیج پارس)


و کسای که تاحالا جونشون رو در راه


ماندگاری سرزمین پارس گذاشن بدین با

سپاس


شرمنده s.sکه دیر آپ کردم شما خیلی گلین


(رز سرخ)






http://www.persianorarabiangulf.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط gashtasb  | 

گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.

منصور حلاج


حکایت دار آویختن منصور حلاج  از تذکره الاولیا عطار:  

پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند ...
 درویشی در آن میان  پرسید که عشق چیست ؟ گفت
: امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت : ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد
. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده
ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»
پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و ... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.

حسین بن منصور را خواهری بود به نام حنونه که در این راه دعوی مردانگی می کرد و جمالی داشت. در شهر بغداد که می آمد یک نیمه روی را با چادر می پوشید و نیمه دیگرش را باز نگاه می داشت. بزرگی از وی پرسید : چرا همه روی خود را نمی پوشانی؟ گفت: تو مردی بنمای تا من روی پوشم. در همه بغداد یک نیم مرد می باشد و آن حسین است. اگر از بهر او نبود، این نیمه دویم را هم نمی پوشاندم.

 

***

منصور حلاج را به دار آویختند. خواهرش که بدون روبنده به پای دار آمده بود در برابر اعتراض فقیهان  که چرا روی از مردان نپوشانیده است گفت :

          « آخر مردی در میان شما نمی بینم ، نیم مردی بود که او هم بر دار رفت »

***

از شطحیات اوست: صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتش ترساندند ابلیس را از دعوی بازنگشت . فرعون را به دریا غرق کردند از پی دعوی بازنگشت.

***

روزی عیسای وزیر از منصور حلاج پرسید  از حال و هوای درونی و عرفانت چیزی بگو ! حلاج پاسخ داد : هر ناشسته رویی لایق این سخن نیست .

***

آورده اند که :... 

خبر اناالحق حلاج را به گوش خلیفه رساندند و او دستورداد که حلاج را  

به زندان برند و یکسال در حبس بود .

 گفته اند شب اول که او را حبس کردند ، بیامدند و او را در زندان ندیدند و

 جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند ؛  

و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را ؛  

و شب سوم او را در زندان دیدند .

 گفتند :شب اول کجا بودی ؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودید ؟ گفت :

شب اول من در حضرت بودم ، از آن اینجا نبودم .  

و شب دوم حضرت اینجا بود ، از آن من و زندان هر دو غایب بودیم .



با  حلاج ( علی میرفطروس)

 

 

 

 

ما از ستیغ و تیغ

گذشتیم
آری!
مسیح کجاست؟
مسیح کجاست -
تا که صادقانه ببیند:
ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم -
بی آنکه رحمتی را
(یا کمترین نگاهی را، حتّی)
از هیچ ناخدا و
خدائی
چشمِ امید داشته باشیم

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
باری ...
«حلاّج» را دیدیم
در شیشه های روشنِ صبحی
فرازِدار
(شوریده جان و
گیسو رها و
خروشان)
و روح آب
- چه خونبار! -
آوازهای شهیدش را
در «دجله» می سرود:
-« حقّ
حقّ
حقّ
اناالحقّ »

عیسی نبوده ایم
آری!
عیسی نبوده ایم -
امـّا، ما
معراج را
ایمان خویش
ساخته بودیم
معراج را
بر ارتفاعِ دار 

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
- باری -
بی هیچ ناخدا و
خدائی حتّی.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/27ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

چهارشنبه سوری


ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.

 

 

در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

 

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يكشنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.

 


"
سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است

    

مراسم چهارشنبه سوري 

 

بوته افروزي

 

در ايران رسم است كه پيش از پريدن  آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. باغروب  آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها  را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي  افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند  و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي  مي خوانند.

زردي من از تو ، سرخي تو از من 

غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا 

اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده 

 

خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"

هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به  ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده   نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود  
ببرد.

 تحريف آيين چهارشنبه سوري

 

يافته هاي پزوهشي نشان مي دهد كه تمامي آيين ها و يادمان هايي كه مردم ايران در هنگامه گوناگون بر پا مي داشتند و بخشي از آنها همچنان در فرهنگ اين سرزمين پايدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نياكان ما در آميخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، اميد به زندگي ، نبرد با اهريمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمايش ها و آيين هاي گوناگون نمايشي گنجانده شده بود .

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

فقر

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد.

    در اين برنامه ،كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی :
 http://thehungersit e.com
   بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.
 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

دوباره ميسازمت وطن

دوباره ميسازمت وطن


اگر چه با خشت جان خويش


ستون به سقف تو ميزنم


اگر چه با استخوان خويش


دوباره میبویم از تو گل

به ميل نسل جوان تو


دوباره ميشويم از تو خون


به سيل اشک روان خويش


اگر چه صد ساله مرده ام


بگور خود خواهم ايستاد


که برکنم قلب اهرمن


به نعره آنچنان خويش


اگر چه پيرم ولی هنوز


مجال تعليم اگر بود


جوانی آغاز ميکنم


کنار نوباوگان خويش


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

سخنان چند تن از بزرگان ایران زمین

درود بر دوستان گرام

سخنان چند تن از بزرگان ایران زمین رو نوشتم من که خوشم اومد امیدوارم شما هم دوست داشته باشین


جهان به آن نیرزد که پریشان کنی دلی را «زرتشت»

- آن چنان به ایران علاقه مندم که حتی تمام بهشت را با یک وجب از خاک ایران عوض نمی کنم. «عارف قزوینی»

- فرو رفتن در غم و اندوه هیچ کس را در دین مومن نمی سازد. «زرتشت»

- مردمان را عیب مکنید که هیچ کس بی عیب نیست. «بزرگمهر»

- دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده چون مرد زیرک همانند زمین نیک است که تخم بر آن افکنند و از آن بسیار گندم اندر آید. «آذرباد سپندان»

- بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست، نیکی پاسخ نیکی و بدی سزای بدی، نتیجهی زندگی ما اعمال ماست. «زرتشت»

- سرنوشت با پروردگار است، خشنود به آنم، شکوه نمی کنم، در سختی شکیبایم، بدتر از این سختی نیز باشد و سختی بگذرد، در پناه و یاری پروردگار. «بزرگمهر»

- لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم در آرامش و شادمان ببینم. «نادرشاه افشار»

- وظیفه هر انسان در زندگی اش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است. «زرتشت»

- کار نیکی که برای دیگران انجام می دهید وظیفه نیست بلکه یک نوع لذت است که برای شما سلامتی و آرامش خاطر به ارمغان می آورد. «زرتشت»

- سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام. «نادرشاه»

- شاهنامه فردوسی خردمند راهنمای من در طول زندگی بوده است. «نادرشاه»

- ای مردم سلاح هایمان مرزها را می گشاید و دانش ما مغز ها را. «شاپور اول ساسانی»

- هر که غذای حلال خورد و مازاد آن را به حاجتمند دهد، نوشش باد. «انوشیروان»

- هرچه برای تو نیک نیست تو برای دیگران نیک مپندار. هرکس با تو با کینه و خشم رفتارکرد، هر لحظه از او دوری کن. چندان که می توانی مردمان را از سخن خود نرنجان. پس نیک سخن گوی به پیران و بزرگان تندی نکن چرا که تو نیز روزی چنین خواهی شد. «آذرباد سپندان»


+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط gashtasb  | 

فریدون مشیری

ای خشم به جان تاخته، توفان شرر شو
اى بغض گل انداخته، فرياد خطر شو

اى روى برافروخته, خود پرچم ره باش
اى مشت برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظ جان وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاك پدران است كه دست دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدار پدر شو

ديوارِ مصيبت كده ى حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبر تو، ظفر شو

تا خود جگر روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سر آن، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفس تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران كهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمت اين شام سيه فام، سحر شو

"فریدون مشیری"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

حماسه های ایرانی

درود بر شما دوستان

در تاریخ حماسه های هستند که برای اینکه مذهبی نیستند وبه دلایل سیاسی  هرگز نامی ازانها برده نشده وتاکنون دست به دست میان هممیهنانمان گشته اند و به ما رسیده اند .ما همه نام میرزا کوچک خان وباقر خان وستارخان رو شنیده ایم اما در غرب کشور نام کسی رو هرگز نشنیدیم .در تارنگار خوشبختانه اهنگ دایه دایه رو قرار دادم که اگه دوست داشتین بشنوین .همیشه دوست داشتم معنای واقعی این شعر واینکه برای چه کسای خونده شده رو بفهمم که خوشبختانه پیداش کردم و در اینجا قرار دادم

ترانه تا ابد جاويد دايه دايه حماسه اي نه فقط قبيله اي و قومي بلكه حماسه اي ايراني است كه از خليج هميشه فارس تا خزر كمتر ايراني ي وجود دارد كه با اين ترانه آشنا نباشد. پر واضح است كه بخشي از آشنايي ايرانيان به دوران جنگ تحميلي و رشادتهاي لرها در اين جنگ مربوط مي گردد. البته اين ترانه، ترانه اي بس كهنتر است و تاريخچه ي آن به سال 1295 خورشيدي باز مي گردد.

مردمان لر در طول تاريخ در برابر هجوم بيگانگان به مرزهاي سرزمينشان همواره در ايستادگي و پايمردي زبانزد بوده اند، چه دلاوريهاي آريوبرزن در برابر اسكندر و يونانيان ، و يا ايستادگي ديگران در برابر تازيان، مغولان، تيموريان، افاغنه و .....

در سالهاي 1295 تا 1297 خورشيدي آنگاه كه ايران به اشغال متفقين در مي آيد، روسها كه متحدان انگلستان در اين نبرد بودند بخشهاي وسيعي از باختر ايران تا خرم آباد و بروجرد و پشتكوه را به اشغال در مي آورند. در خبر است در آن سالها يكي از افسران روسي درشهر بروجرد قصد حتك حرمت يك زن لر را دارد كه جمعي از مردان لر و ديگر رهگذران به دفاع در برابر افسران روسي برمي خيزند و مانع بردن اين زن مي شوند.

واين ماجرا سرآغاز بيعت و پيماني كم نظير در بين طوايف پيشكوه و پشتكوه لرستان(ايلام كنوني) عليه اشغالگران بيگانه مي گردد؛ كه با يك سلسله درگيريهاي شديد لرها ارتش روسها و انگليسيي ها را تا قزوين به عقب مي رانند!!

در اين نبرد نابرابر دو تن از نوازندگان پراحساس بومي به نامهاي نظرعلي و علي اقدام به سرايش ترانه ي پرشور كردند كه تا به امروز برگ زريني در دفتر تاريخ موسيقي لرستان و ايران بوده است.

اين ترانه به تدريج در طول ساليان بعد تغييراتي را پذيرا شد و به صورت امروزين درآمد. در ادامه بخشهاي از ابيات كهن و اصيل آن ترانه كه امروز اثري از آنها نيست و به ذكر دلاوريهاي طوايف بيرانوند، ‌سكوند و ... در نبرد ياد شده مي پردازد، مي پردازيم:

 

ترجمه:

 


 -      افسوس براي من در دوران مردان خان بيرانوند /

    از بروجرد تا تهران را از شر دشمن خلوت مي كرد.

2-      در لرستان،‌كردستان و بختياري /

    بيرانوندها در ميدان تفنگ شليك مي كردند

    و سكوندها اسب سواري مي كردند.

3-      هم يدالله و هم نصرالله ( دو تن از خوانين و جنگاوران وقت)

     مانند شيران جنگي در ميدان نبرد چه كشته شويم چه مجروح خوب است.

4-      يدالله خطاب به نصرالله گفت شانه كوتاه نكن كه اينجا براي نبرد

      جاي مناسبي نيست، پيش رويمان رود و پشت سرمان كوه است.

5-      يدالله گفت : اي مردم اين چگونه نبردي است كه شما  

      با توپ مي جنگيد و ما با اين تفنگ سه تير.

6-      ستاره در آسمان است و ماهي در آب /

      مردان خان بيرانوند در ميدان بسان قصابي است .

7-      يدالله و نصرالله بسان دو عقاب بالدار /

      تا روستاي «پاپي خالدار» براي آوردن تفنگ دويدند

8-      از قلعه شمشير بدست بيرون آمده است /

      مانند طلا زين و لگام اسبش مي درخشد.

9-      بيرانوند، باجولوند، و ايل بالاگريوه /

      سي هزار سوار جنگنده براي نبرد با ديوان دارند.

 

 

اما در ادامه اين ترانه بازسازي شده است و در آن از

شيرزن لري به نام «نازي» ياد شده است؛

نازي ائ تو سئ بكو جومه ورته            

 دُر كرده دوو قؤرسو شئر نرته.

 ( نازي تو پيراهن سياه بر تن كن /

 كه شير نرت را در گورستان خاك سپردند)

نازي ائ تو سئ بكو سئ كه قلايي      

سي چئ نفري كردي مه خو وا دما نيايي.

(نازيي تو پيراهن سياه بر تن كن

چرا كه محمدخان را نفرين كردي كه از سفر بازنگردي)

«نازي خانم بيرانوند مادر فاضل اسدخان از زنان متهور بود در شعر دايه دايه درباره ي نازي خانم ديگري نيز ذكري به ميان آمده است. فرزندان هر دو نازي خانم از شجاعان زمان خود بودند.نازي خانم ديگر دختر حاج عاليخان سگوند و همسر عليمردان خان فيلي بود. »(سيف زاده سيدمحمد، پيشينه تاريخي موسيقي لرستان،خرم آباد، انتشارات افلاك، 1377 )

اما ترانه كهن دايه دايه در سال 56 با صدا و حنجره ي اساطيري استاد رضا سقايي، و تنظيم استادانه ي مجتبي ميرزاده به ايرانيان معرفي شد. و ابيات شورانگيز جديدي بر آن اضافه شد.

زين و برگم بونئد وو ماديونم          خورمه بورئتو سي حالوونم

 زين و برگ مرا بر ماديانم ببنديد و خبر مرگ مرا بر دايي هايم ببريد

سنگريانه برمنت لشمه درآرئت        بؤرئتم سي دالكه ام بونگمه ورآرئت

سنگرها را خراب كنيد و جنازه ي مرا براي مادرم ببريد تا مرا مويه كند

كاغذي رئ بكنئد وو دخترونم بعد          خُم شي نكنن وو دشمنونم

پيغامي براي دخترانم بفرستيدكه بعد از من با دشمنانم ازدواج نكنند

برارونم خيلئ ان هزار هزارن               سي تقاص خين مه سر درميارن

برادران من زيادند و براي انتقام خون من سر برميدارند

قلايانه بگردئت چينه وه چينه         لشكمه وردارئت كافر نينه

قلعه ها را جستجو كنيد و جنازه ي مرا برداريد تا كافران جنازه ام را نبينند

 

اما اين ترانه بار ديگر در دوران دفاع مقدس توسط محمد ميرزاوندي و كمانچه ي استاد علي اكبر شكارچي اجرا شد ، و مجدداً ورد زبان تمام ايرانيان گشت.

شايان ذكر است كه استاد رضا سقايي خواننده ي اين اثر جاويدان هم اكنون در بستر بيماري افتاده است. شايد دعاي هنر دوستان در شفاي اين مرواريد ثمين اقيانوس هنر لرستان و ايران كارگر افتد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

فردوسی پاکزاد

فردوسی پاکزاد

درود بر شما دوستان گرام

این شعر زیبا که نشانه میهن پرستی بزرگ مرد ایران زمین است به شما تقدیم میگنم

در این خاک زرخیز ایران زمین
                                           نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
                                            وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
                                            گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
                                            همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
                                            ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
                                            گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
                                           که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
                                           کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
                                           خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
                                           کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
                                           همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
                                           کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
                                            گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
                                            نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
                                             که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
                                            که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
                                            کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
                                            کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
                                            به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
                                            دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
                                             برون سر از این بار ننگ آوريم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

داستان انوشیروان دادگر

داستان انوشیروان دادگر



 رسم تخمه‌ی ساسانیان چنان بوده است که هر که پیش ایشان سخنی گفتی و یا هنری نمودی که ایشان را خوش آمدی, بر زفان ایشان برفتی که «زه!». چون بر زفان پادشاه برفتی که «زه!» بی‌درنگ, خزینه‌دار هزار دینار بدان کس دادی.

 روزی نوشروان برنشسته بود و با ویژگان به شکار می‌رفت, بر کنار دیهی (روستا) گذر کرد. پیری را دید نود ساله, جوز (گردو) در زمین می‌نشاند. نوشروان را شگفت آمد, از بهر آن‌که ده سال و بیست سال بباید تا این درخت ِ کِشته [شده] بَر رسد.


 گفت: «ای پیر, جوز می‌کاری؟». پیر گفت: «آری, خدایگان». گفت: چندان زنده باشی که از برش بخوری؟». گفت: «کِشتند و خوردیم; کاریم و خورند». نوشروان را خوش آمد, گفت: «زه!». بی‌درنگ, خزینه‌دار هزار دینار بدان پیر داد.

 پیر گفت: «ای خدایگان, هیچ کس [از] بَر ِ این درخت زودتر از بنده نخورد». گفت: «چگونه؟». پیر گفت: «اگر من جوز نَکِشتمی و خدایگان این‌جا گُذر نکردی و از بنده چنان‌که پرسید, نپرسیدی و بنده آن پاسخ ندادی, من این هزار درم از کجا یافتمی؟». نوشروان گفت: «زها زه!». خزینه‌دار دو هزار دینار دیگر بدو داد, از بهر آن‌که دوبار زه بر زفان او رفت.

http://ariapars.persianblog.ir/post/194/

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

فقر یعنی بیداد؛ پس نفرت انگیزست!


فقر یعنی بیداد؛ پس نفرت انگیزست!
فقر چه معنایی دارد؟ یعنی نداشتن درآمد کافی برای پایین ترین میزان کالری مورد نیازکه معمولا هر فرد می باید در روزمیان دوتا دوهزارو سی سد کالری را از طریق تغذیه به دست آورد. نکته شایان نگرش این است که بخش عمده ای از مردم جهان به کالری مورد نیاز دست رسی ندارند یعنی فقیرند!
کسی که نتواند حداقل کالری روزانه ی خود و خانواده را تامین بکند چگونه می تواند درهنگام بیماری به دکتر مراجعه بکند یا کودکش را به مدرسه بفرستد؟
فقر یعنی دسترس نداشتن به آب و نان و دارو و... که ْپی آمد آن مرگ و میر است، وحشت آورست که در هر پنج ثانیه یک کودک در اثر گرسنگی می میرد. درهر دقیقه یک کودک در اثرایدز می میرد و چهار کودک هم پدرو مادر خود را در اثر بیماری از دست می دهند!
امروز دراین جهان نابرابر یک میلیارد آدم درآمدی کمتر از یک دلار دارند. دو میلیارد به آب آشامیدنی پاک و تمیزدسترسی ندارند، بیش از یک میلیارد کودک از رفتن به مدرسه محرومند.
فقر زاینده ی خودفروشی، اعتیاد، قتل و دزدی است. فقر با بیکاری پیوند دارد. فقر باعث می شود که کودکان جهت کمک به خانواده به کار گرفته شده و مورد سواستفاده های گوناگون قرار گیرند یا به نام سرباز، اسلحه به دستشان دهند که درواقع حکم تباهیشان را امضا می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

(کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند(کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند

بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

شعر از کارو

در روزهــايي که از شــنيدن و شــنواندن گــزارشــهاي ناخوشــايند فـرســنگها گـريزاني، ناگهــان پيک ســــياه زباني برايت ميگويد: "کارو هــم رفت."

 

زير لب ميگويي: "اين را هم بنويس و باز هم به انگشتانت نفرين بفرست." هر چه ميخواهي بگو، ولي هــرگز مگو و مپرس که چــرا مرگ کارو در رسانه ها بازتاب چناني که بايد، نيافت.

 

او چهارشــنبه هــژدهم جولاي 2007 در آســايشگاهي به نام "دهــکده مريم" در دل کليفورنيا/ امريکا جان ســپرد. پيکرش را هفت روز در ســردخانه نگهداشــتند و چهارشــنبه بيست و پنجم جولاي در گورستان "گلندل" به خاک ســپردند.

 

نادرست نخواهد بود اگر گفته شود که کارو از 1927 تا 2007 پيوســته جان کند و در هشــتاد سالگي به آرامشي که ميجست دست يافت.

 

از شگفتيهاي کارنامــهء وي همين بس که وصيتنامه اش را در ســيزده برگ پســين "شکست ســکوت" در پاييز 1955 اينگونه آغاز کرده بود:

 

"کارمــن مــن، همســر نازنينم،

اين وصيتنامه را با هــر چه آرزوي پراکنده در بيکران وجودم موج ميزند، به تو تقديم ميکنم، به تو که آنقدر خوب مرا ميفهميدي. اگر پس از من، فــرزند ما از تو پرسد: پدرم چه بود؟ برايش بگو: ســرشک دردبدري که به هيچ ديده جز ديدهء حسرت آشيان نداشت... کارو"

 

و

 

به هــر دري که زدم، سـري شــکســـته شـد

به هـــر جـا کــه ســر زدم، دري بســته شــد

نه دگر در زنم به سـري، نه دگر سـر زنم به دري

کــه روح دربدرم از ســر و در زدن خـســته شـــد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

ایران ای سرزمین پارس


در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتد ان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد.بن بست!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط gashtasb  | 

فردوسی پارسی

ویژگیهای هنری شاهنامه

"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.

اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ارد بزرگ متفکر شهیر کشورمان می گوید : ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود .

ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.

شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.

فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.

در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.

زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.

حکیم فردوسی خود توصیه می کند:

تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد


(مجسمه استاد بزرگ در ایتالیا)

شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.

جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.

تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.

زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.

برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.

پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.

شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.

آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.

قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.

اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.

نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

زندگی بزرگ مرد پارسی بابک

بابک


 فروپاشي شاهنشاهي ساساني توسط اعراب آنان که از ژرفاي بيابانهاي عربستان به ايران آمده بودند نظامي را بر پا کردند که ايران را به ما قبل دوران مادها برد . ولي خوشبختانه با پيروزي انقلاب بزرگ شرق به رهبري بزرگ مردي به نام ابومسلم خراساني نظام شبه برده داري و شبه فئودالي اعراب به يکباره فرو ريخت و دوباره ايرانيان  به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش براي از بين بردن نظام شبه فئودالي و برده گي اعراب را آغاز کردند . از میان پيشگامان اين  قیام بزرگ براي رهائی از استیلای اعراب  ميتوان به  يوسف برم - سپيدگامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سيستاني و بابک خرمدين نام برد . خرمدين در آن زمان به کساني گفته ميشد که داراي دين بهي ميبودند که آنرا زرتشتي ميناميدند و پيرو مزدک . در انجمن بابک گريستن معني نداشت و آنان از آيين زرتشتي و مزذکي پيروي ميکردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيستن را مستحبات . اما شاد زيستن براي آنان به اين معنا بود که تنها زماني انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آيين زرتشتي پيروي ميکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمينهاي کشاورزي را براي مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقي از کشاورزان ضايع کنند و سپس ازدواج يک مرد با دو زن در يک زمان را منع کردند و مساوات بين زنان و مردان را برقرار کردند .


 بابک سردار ايران در آغاز قرن دوم و به عبارتي در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد . "ابن حزم" مينويسد ايرانيان از نظر وسعت ممالک و فزوني نيرو بر همه ملتها برتري داشتند. مرکز فعاليت بابک در آذربايجان بود . به گزارش "بلاذري" در حاکميت ابن فيس اعراب گروه گروه به آذربايجان خيزش ميکردند و اموال و زمينهاي آنان را تصرف کردند . طبق تاريخي بخارا از اعراب چنين ميگويد : مردي وي را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بيرون کشيد . مرد گفت : از بين اين شهر بزرگ چرا دختران مرا ميبري ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنايي نکرد . پدر بجست و کاردي بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبيله رسيد و تمام مرداني که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبيه توسط اعراب وحشي کشته شدند . ابومسلم شرق ايران را از اعراب پاکسازي کرده بود و آذربايجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراين بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتي زد که در تاريخ هميشه جاويد ماند . نخستين درگيري سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتيجه اين جنگ پيروزي بابک شد . سال ديگر مجددا لشگري از اعراب براي مبارزه با بابک عازم آذربايجان شد و در نتيجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلي در هم کوبيده شد . بعد از آن در سالهاي 206 تا 212 هر سال سپاه عباسي عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهاي برجسته مامون به قتل رسيدند .
در سال 212 ق محمد ابن حميد طوسي با سمت والي آذرايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حميد نزديک به دو سال با بابک درگير جنگ بود که در نهايت در ربيع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حميد در کنار روستاي بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلي منهدم گشت . بعد از اين پيروزي هاي چشمگير بابک به گفته تاريخ طبري مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پيوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جايش نشست . او بلافاصله لشگري به غرب ايران گسيل کرد که به گفته تاريخ طبري در اواخر اين سال شست هزار نفر از روستائيان همدان را قتل عام کردند . ولي در نهايت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعاليت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بيم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آينده پايتخت دولت عباسي شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست يک شاهزاده ايراني فراري که به وي پناه آورده بود به نام افشين داد که از خاندان ساساني بود . افشين که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصميم به جنگ با وي کرد ولي از آنجا که ميدانست در اين جنگ بايد تعدادي زيادي از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسليم وي گردند . به گفته تاريخ طبري ميگويد تعدادي زيادي از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسليم افشين شدند . و افشين در يورشي به سپاه بابک تعداد زيادي ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستاني و سرما افشين به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوري سپاه ديگري شد و آماده مقابله با افشين گشت و بعد از چنيدن نبرد با افشين هردو تصميم به صلح کردند و در زماني که براي گفتگو به مکاني نزديک شده بودند تيپهاي سپاه افشين وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ويران ساختند عده کثيري کشته شدند ( به طوري که بعد از گذشت سه روز اثري از شهر به جا نماد ) گروهي بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا برافراشتند .در نتيجه خبر به بابک رسيد و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولي دير شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسير شده بودند . افشين پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه اي کرد تا بنويسد که بابک ( پدرش ) اگر تسليم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسيد و او که به همراه زن و مادر و يک برادرش به قصد ارمنستان سفر ميکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود بايد جوانمردانه ميمرد نه اينکه خودش را تسليم دشمن کند و به پيام آوران نامه گفت به او بگويند حيف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگير شدند و بابک به تنهايي مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشين که براي دستگيري بابک جايزه هاي زيادي گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحريک کرد . و در نهايت يکي از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشير زرين او را ديد متوجه شد او شخص معمولي نيست و احتمالا بابک خرمدين است و در نتيجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگي دعوتش را پذيرفت .

و بعد سراغ کشيش شهر رفت و او را خبر داد و در نتيجه کشيش بعد از چند روز پذيرايي از بابک و جلب اعتماد وي محل او را به افشين اطلاع داد و در نتيجه بابک دستگير شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشين بردند و در بين راه مردمجمع شده بودند و از دستگيري رهبر محبوبشان زنان شيون ميکردند و بر سر ميزدند . سپس خليفه جايزه بزرگي به افشين داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط gashtasb  | 

سربلندی بابک هنگام مرگ

بابک خرمدین


روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ویرا ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار برآن شد كه ویرا سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سكوی مخصوصی كه برای این كار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنكه همه‌ی مردم بشنوند كه اكنون دژخیم به بابك نزدیك میشود و دقایقی دیگر بابك اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند

ابن الجوزی مینویسد كه وقتی بابك را برای اعدام بردند خلیفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اینهمه استواری نشان میدادی اكنون خواهیم دید كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهید دید. چون یك دست بابك را به شمشیر زدند، بابك با خونی كه از بازویش فوران میكرد صورتش را رنگین كرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین كردی؟ بابك گفت: وقتی دستهایم را قطع كنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت كه رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونین كردم تا زردیش دیده نشود
به این ترتیب دستها و پاهای بابك را بریدند . چون بابك برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتی كه این حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابك را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است
اعدام بابك چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد كه محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابك یعنی چوبه‌ی دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یكی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد
برادر بابك یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبری مینویسد كه وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابك را می‌بُرید، او نه واكنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار كردند.
(تاریخ ایران-دکتر خنجی)
معتصم خلیفه عباسی ،چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی،بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار با یکی از دختران پدر کشته این سه سردار همخوابگی کرده و بکارت آنان را گرفته است،و حاضران و او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند.
(تولدی دیگر-شجاع الدین شفا)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط gashtasb  | 

آخرین گفتار بابک

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) :

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت  .من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد  .

من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند  .مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند .

مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد  . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود  :

" پاینده ایران "
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

مرگ عجیب خشایارشاه بزرگ

خون باید گریست


تمامی  سخنان پدرم در گوشهایم سنگینی می كرد او از من خواسته بودكه یونانیان فاسد را تنبیه كنم ولی به من نگفت چگونه؟...؟
برای من كه از پدر به بزرگ مردی میرسم كه جهان را داشت و از مادر به مردی كه جهان او را ستایش می كرد بسیار سخت بود شروع كردن جنگی كه خود نیز عاقبتش را نمی دانستم،
من نمی توانستم جنگی راه بیاندازم كه كشتار عظیمی را به همراه داشته باشد...
باید طوری می جنگیدم كه یادآور تمامی فرهنگ و باورهای ما باشد.

تمامی  سخنان پدرم در گوشهایم سنگینی می كرد او از من خواسته بودكه یونانیان فاسد را تنبیه كنم ولی به من نگفت چگونه؟...؟
برای من كه از پدر به بزرگ مردی میرسم كه جهان را داشت و از مادر به مردی كه جهان او را ستایش می كرد بسیار سخت بود شروع كردن جنگی كه خود نیز عاقبتش را نمی دانستم،
من نمی توانستم جنگی راه بیاندازم كه كشتار عظیمی را به همراه داشته باشد...
باید طوری می جنگیدم كه یادآور تمامی فرهنگ و باورهای ما باشد.

آتــن:
امیدوارم روح پدرم از من خوشنود باشد...
سپاهی گران فراهم كردم كه كسی را یارای مقابله كردن با آن نباشد، خود نیز راضیم با اینكه بسیار هزینه كردم تا ارتشی از تمامی ملل فراهم آورم ولی ارزشش را داشت تا تعداد كشته ها بسیار كم باشد ، اكنون آتن هستم...آتن خالی از سكنه است ، یكی از خبرچینان گفت كه یونانیان به جزیره ای در ایتالیا گریخته اند...تنها تعدادی سرباز در اكروپلیس باقی ماندند كه پیام صلح و آزادی ما را نپذیرفته اند؛ مردونیه از من خواست كه تمامی شهر را آتش بزنم تا هیچ سربازی باقی نماند ...من و سردارم گرم گفتگو بودیم كه ناگهان كودكی عریان به سمت سپاه ما نزدیك شد، كودك گریان و پریشان به نزدم آمد، شنل خود را از دوش برداشتم و بر بدن عریان كودك بیچاره پیچیدم او تنها ناله می كرد، پس از فتح آتن تصمیم بازگشت به پارسه گرفتم ، دگر طاقت هجران نداشتم...
پارسه:
ـــــــــ
پس از بازگشت از یونان دستور به جشنی وسیع دادم و تمامی نمایندگان ملل را جمع كردم و از آنان به خاطر كمكهایشان  سپاسگزاری كردم .
همگی نمایندگان آمده بودند، حتی یونانیان نیز برای طلب بخشش نزد من آمدند... من نیز به گرمی از آنان استقبال كردم.
كودكی را كه از آتن آورده بودم بدست خواجه بزرگ دربار سپردم تا او را برای انجام كارهای درباری آماده سازد، كودك روز به روز بزرگتر می شد نام او را نیز میترادات نهادم تا همچون میترا محافظ ما باشد...
بیشتر وقتم را صرف تكمیل كاخی می كردم كه پدرم برایم به یادگار گذاشته بود، سعی كردم بر زیبایی آن بیافزایم تا فرهنگ و هنر پارسی را بیشتر به جهانیان بیاموزم؛ در یكی از جشنهای سال نو بود كه یكی از نمایندگان كشورها از فرط تعجب و حیرت تا ساعاتها به یك نقطه خیره شده بود،برخی نیز از آنان هنوز نتوانسته بودند معنای واقعی ایزد یكتا را درك كنند مرا خدا می نامیدند كه با خشم و ناراحتی من روبرو شدند، میترادات روز به روز جوانی برومند میشد من به او تمامی هنرها را آموختم و او را از نزدیكترین كارگزاران خود قرار دادم، گاهی نیز با او درباره ی كارهای حكومتی مشورت می كردم، تنها چیزی كه این سالها مرا آزار میداد قساوت و كینه ای بود كه یونانیان از من داشتند، نمی دانم در تاریخ چه شاهی بوده كه این چنین محافظه كارانه وارد خاك دشمن شود و بجای كشتار آنان، آنان را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد، با آنكه آنان مرا زئوس خدای خود می دانند، اما كینه مرا در دل می پرورانند، وقتی به میترادات می نگرم در دلم حسی عجیب پیدا می كنم، شاید تمامی این جنگ برای آن بود كه من این كودك بی نوا را كه شاید از خانواده اش جا مانده و گم شده را پیدا كنم و به دربار بی همتای هخامنشیان بیاورم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب پارسه چه زیبا شده، كاخهایی را كه ساختم بسیار با شكوه خود را نشان می دهند ، دلم برای پدرم به تنگ آمده ، امشب سالگرد اوست ، امیدوارم هرچه زودتر اورا ببینم و در آغوش بكشم ، هر سال سالگرد پدرم احساس عجیبی پیدا می كنم و امشب گویی مرا می خوانند، بدنم دیگر نمی خواهد رنج بودن در زمین خاكی را بكشد جز عشق جاودانم پارس دیگر دلبستگی به این دنیا ندارم امشب شب من است...



ساعاتی بعد كاخ هدیش:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب رفته رفته تاریك تر می شود اما خواب به چشمانم نمی آید ، همینطور كه در افكار خویش و یاد آخرین گفتار پدرم بودم ، ناگهان درب اتاقم باز شد ، میترادات درخواست ورود كرد من هم طبق معمول به او اجازه ورود دادم، او را همانند اتخش ثرا دوست دارم،
او به نزد من آمد اما بسیار پریشان بود اشك در چشمانش حلقه زده بود ، نخست گمان كردم خبر بدی آورده، اما بعد متوجه شدم او چیزی می خواهد به من بگوید ... لحظه ای سكوت بین ما جاری شد كه ناگهان او خنجری را از لباسش بیرون آورد و به سمت من نشانه رفت لحظه ای درنگ كرد اشك از چشمانش سرازیر شده به من نگاه می كند و از اینكه عكس العملی نشان ندادم بشدت تعجب كرده ، به پایم افتاد و در حالی كه گریه می كرد داستان این توطئه را برایم بازگو كرد: او گفت كه چندی پیش زنی را دیده كه مدعی بوده مادر اوست ، آن زن گفته كه ما تو را عمدا به نزد خشایارشا فرستادیم چون می دانستیم او مردی نیك از تَخمه خدایان است و تو را به نیكی نزد خود نگه میدارد  و بزرگ خواهد كرد تا در آینده به وسیله ی تو بتوانیم اورا از بین ببریم.
میترادات در حالی كه زجه می زد به من گفت اگر این كار را انجام ندهد او را خواهند كشت...
میترادات را بلند كردم و اندكی به چشمانش نگاه كردم ، سپس رویم را برگرداندم و خواستم كه خنجر را بر بدنم فرو كند، میترادات در كمال تعجب گفت: شاهنشاه... اما من با صدای بلندتری از او خواستم تا كارش را به انجام برساند و جان خود را حفظ كند...
او خنجر را بر بدن من فرو كرد اكنون تنها نوری می بینم كه مرا به سوی خود می كشاند و صدای پدرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

فردوسی بزرگ


سخن فردوسی پاکزاد در حمله تازیان



چو بخت عرب بر عجم چیره شد ***   همی بخت ساسانیان تیره شد

 

 پر آمد ز شاهان جهان را قفیز [پیمانه] *** نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز

 

 همان زشت شد خوب، شد خوب زشت ***   شده راه دوزخ پدید از بهشت

 

 دگرگونه شد چرخ گردون بچهر ***  ز آزادگان پاک ببرید مهر

 

 به ایرانیان زار و گریان شدم ***  ز ساسانیان نیز بریان شدم

 

 دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت ***  دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت

 

 کزین پس شکست آید از تازیان ***  ستاره نگردد مگر بر زیان

 

 چو با تخت، منبر برابر شود *** همه نام بوبکر و عمّر شود

 

 تبه گردد این رنجهای دراز ***   نشیبی دراز است پیشش فراز

 

 نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر *** ز اختر همه تازیان راست بهر

 

 ز پیمان بگردند وز راستی  ***   گرامی شود کژّی و کاستی

 

 رباید همی این از آن، آن ازین *** ز نفرین ندانند بازآفرین

 

 نهانی بتر زآشکارا شود ***   دل مردمان سنگ خارا شود

 

 شود بنده بی هنر شهریار ***   نژاد و بزرگی نیاید به کار

 

 به گیتی نماند کسی را وفا ***   روان و زبانها شود پر جفا

 

 از ایران و از ترک و از تازیان *** نژادی پدید آید اندر میان

 

 نه دهقان، همه ترک و تازی بود ***  سخنها به کردار بازی بود

 

 نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام ***   به کوشش ز هرگونه سازند دام

 

 بریزند خون از پی خواسته *** شود روزگار بد آراسته

 

 زیان کسان از پی سود خویش *** بجویند و دین اندر آرند پیش

 

 ز پیشی و بیشی ندارند هوش ***  خورش نان کشکین و پشمینه پوش

 

 چو بسیار از این داستان بگذرد ***  کسی سوی آزادگان ننگرد

 

 یکی نامه ای بر حریر سفید ***    نوشتند پر بیم و چندی امید

 

 به عنوان بر از پورِ هرمزد شاه ***  جهان پهلوان رستم کینه خواه

 

 سوی سعد وقاص جوینده جنگ ***   پر از رأی و پر دانش و پر درنگ

 

 به من بازگوی آنکه شاه توکیست ***   چه مردی و آیین و راه تو چیست

 

 به نزد که جویی همی دستگاه ***  برهنه سپهبد برهنه سپاه

 

 به نانی تو سیری و هم گرسنه ***  نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه

 

 ز شیر شتر خوردن و سوسمار *** عرب را به جایی رسیده ست کار

 

 که تاج کیان را کند آرزو ***   تفو باد بر چرخ گردان، تفو!

 

 شما را به دیده درون شرم نیست ***   ز راه خرد مهر و آزرم نیست

 

 بدین چهر و این مهر و این راه و خوی ***   همی تخت و تاج آیدت آرزوی

 

 جهان گر به اندازه جویی همی ***   سخن بر گزافه نگویی همی

 

 

 

 

 

فردوسی بزرگ


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط gashtasb  | 

مطالب قدیمی‌تر